تبليغاتX
صدای آینه

صدای آینه

دیشب صدای آینه در خواب من پیچیده بود

امید کشنده


پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم
ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :
ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 20:41  توسط محمدکاظم احمدی  | 

سه درس از یک دیوانه

دوست و همکار دیرینه ام استاد محمود احمدی افرمجانی در بخش نظرات پست پیشین پرسشی را مطرح کرده بودند و مرا به میدانی فرا خوانده بودند که حقیقتا" من مرد این میدان نبوده و نیستم. ایشان در مباحثه یدطولایی دارند و هم از بیان و هم از دانش این حیطه برخوردارند و مرا هیچیک از این دو را نیست.اما از آنجا که ادب و رسم شاگردی حکم می کرد به دنبال فرصتی بودم که پرسش ایشان را بی پاسخ نگذارم و توفیق چنین یار گشت که به لطف دوست خوش سلیقه ام عباس دالوند مطلبی را با عنوان "سه درس از یک دیوانه" دریافت نمودم که اگرچه ممکن است  ارتباط قطعی با درخواست استاد نداشته باشد ولی نقل آن خالی از لطف نیست. استاد احمدی افرمجانی گفته بود "این که در زندگی اجتماعی در خصوص توجه و ارتباط با همنوعان باید از افراط و تفریط پرهیز کرد درست ولی این که چگونه می شود این کار را کرد خیلی روشن نیست. آیا با کتاب خواندن می شود افراط و تفریط را شناخت؟ اگر پاسخ مثبت است با خواندن چه کتاب یا کتاب هایی؟
من خیلی علاقمندم وارد یک گفت و گویی بشوم که دست مرا بگیرد و از این افراط و تفریط ها ی من کم بکند . ببینم که شما چه کمکی می کنی؟
"  من نیز با نظر استاد در خصوص پرهیز از افراط و تفریط موافقم و به غیر از آیاتی از کلام الله مجید و پاره ای احادیث و تعدادی ضرب المثل تا به حال کتاب و مطلب منسجمی نیافته ام ولی چنانچه از محتوای حکایت ذیل برمی آید یقین دارم هر عملی اگر از اخلاص کامل برخوردار باشد حتی اگر از تعادل هم برخوردار نباشد بازخوردی شایسته در پی خواهد داشت .

سه درس از یک دیوانه
 
آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.
شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.
گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد.
بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟
عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.
فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟
عرض کرد: آری..
بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟
عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟ در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت.
مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.
خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.
بهلول پرسید: چه کسی هستی؟
جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.
بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟
عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت.
مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟
جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.
باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟
عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
 
بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.
جنید گفت: جزاک الله خیراً!
 
و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.
 
و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری نباشد.
__

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 8:43  توسط محمدکاظم احمدی  | 

پاره آجرهایی که باید قدر شناخت

دوست عزیزی (محمدعلی رضایی)در بخش نظرات مطلب آموزنده و ارزشمندی نوشته بودند که بسیار قابل توجه و تامل است.اگرچه برای این موضوع تمثیل های فراوانی به اشکال دیگر نیز بیان شده است اما در نهایت می توان گفت که همه ی این مضامین بر یک نکته تاکید دارند که در زندگی اجتماعی در خصوص توجه و ارتباط با همنوعان باید از افراط و تفریط پرهیز کرد.برای بهره ی بیشتر عین نوشته ی آقای رضایی را در ذیل تقدیم شما خوانندگان عزیز وبلاگ می نمایم:

"روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان ازخیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد. پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار مجبور شدم از این پاره آجر استفاده کنم . مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شد و به راهش ادامه داد.

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند ."

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 8:32  توسط محمدکاظم احمدی  | 

بازنشستگی پیش از موعد

 دوست و هم کلاسی سال های اول و دوم  من در دانشسرای تربیت معلم شهرگراش- آقای کرامت جمس - که آغاز آشنایی ما به  سال ۱۳۶۳ یعنی بدو ورود به دانشسرا و آخرین ملاقات ما در دنیای واقعی به سال ۱۳۶۵ یعنی زمان انتقال من و ۳ نفر دیگر از هم دوره ای هایمان به دانشسرای شیراز برمی گردد و اولین دیدارمان در سرزمین مجازی وبلاگ وادی فرهنگ و ادب - پس از حدود ۲۴ سال - در تابستان ۱۳۹۰ - نوشته اند که ایشان هم مثل من به استقبال بازنشستگی رفته و پیش از موعد بازنشسته شده اند و اکنون در یکی از مدارس غیر انتفاعی مشغول تدریس هستند.اگرچه بازنشستگی پیش از موعد را فرصتی می دانم برای تلاش درعرصه هایی که قابلیت ها را می شناسد و می پذیرد اما باور کنید که از این اتفاق از عمق جان مغمومم و چقدر افسوس می خورم که چرا متولیان امر به ارزش سرمایه های انسانی پی نبرده و اینقدر به آسانی از کنار این مساله می گذرند خصوصا در مورد دانشسرایی ها که در این اتفاق حد اقل 5 سال و اگر بحواهیم 4 سال تحصیل در دانشسرا را نیز به عنوان سابقه ی موثر لحاظ نکنیم - که به زعم من حتی باید اینچنین بود و در عوض این 4 سال از دانشسرایی ها در ۴ سال پایانی خدمت برای امر آموزش معلمان کم تجربه و یا دبیران تازه کار مدد می جستند- حداکثر 9 سال فرصت مفید را برای ادامه ی خدمت از آنان سلب نموده اند نه به این خاطر که بازنشستگی اجباری بوده بلکه از این جهت که شرایط برای ادامه ی خدمت انان ایده آل و مناسب نبوده است وگرنه به این سادگی تن به بازنشستگی پیش از موعد نمی دادند و چه عنوان گزنده و جانکاهی است در کشور ما این عنوان "بازنشستگی" که نه بوی تجربه و توان که از آن سراپا یاس می بارد و بی مصرفی! که این هم پیامد عملکرد و نوع نگاه متولیان امر است که گویی بازنشستگان را کالاهای تاریخ مصرف گذشته قلمداد کرده اند تا خود راحت تر بتوانند میزهایشان را حفظ کنند!
هنگام بازنشستگی وقتی برای تکمیل مدارک بازنشستگی ام به اسناد موجود در پرونده ی شغلی خود رجوع کرده بودم سوای سیر تجارب شغلی خود به مکاتباتی از خود برخورد کردم که تفاوت دیروز و امروز برایم از آن کاملا محسوس بود و چه آسان می شد از همین اسناد کوچک قضاوت کرد که ما چه آسان از کنار سرمایه های خود می گذریم
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 2:46  توسط محمدکاظم احمدی  |